تبليغاتX
دست نوشته - آخرین احساس

دست نوشته

امروز آخرین روز حضورم در ساختمان LCPQ بود.

راهنمایی برای تمام فایلها و پرونده های روی کامپیوتر درست کردم و برای استادهایم فرستادم تا بعد از من بتوانند از اطلاعات استفاده کنند.

از مسؤول کامپیوتر خواستم که ایمیل داخلی ام را به طور کامل با تمام محتویاتش حذف کند.  

فایلهای اضافی و شخصی را از روی کامپیوتر حذف کردم و کامپیوتر را خاموش کردم ( در طول کار همیشه روشن بود و شاید در کل سه چهار بار خاموشش کردم).

تمام ورق ها و مقاله ها و شکل هایم را از روی میز جمع کردم. دو تا تزی که دستم بود را به استاد برگرداندم. جامدادی و مدادهایم را از روی میز برداشتم. میز خلوت خلوت شد.

با محمد هم اتاقی ام خداحافظی کردم. بعد با مدیر آزمایشگاه و چند نفری که دوست داشتم با آنها خداحافظی کنم.

پیش منشی رفتم و بقیه  post-it هایی که استفاده نکرده بودم را تحویلش دادم. گفت می توانی نگهش داری ولی می خواستم که پسش دهم.

بی آنکه حتی ذره ای از وجودم را در زمانی و مکانی جا گذاشته باشم از پله ها پایین آمدم و برای آخرین بار این مسیر را به سمت خانه طی کردم.

می شود آیا که به هنگام مردن نیز ذره ای از وجودم را در این دنیا جا نگذارم؟ می شود آیا که با این احساس بمیرم که "دیگر هیچ کاری با اینجا ندارم"؟ با این احساس که " هر آنچه را که باید انجام دادم"؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مریم  |