فردا دارم می رم ایران. از صبح زود تا شب توی راه خواهم بود. باز خوبه ما کانادا نیستیم.
نمی دونم در ایران فرصت نوشتن باشه یا نه. فرض رو بر نبودش می زارم.
بنابراین خدانگهدار تا یکی دو ماه دیگه.
![]()
فردا دارم می رم ایران. از صبح زود تا شب توی راه خواهم بود. باز خوبه ما کانادا نیستیم.
نمی دونم در ایران فرصت نوشتن باشه یا نه. فرض رو بر نبودش می زارم.
بنابراین خدانگهدار تا یکی دو ماه دیگه.
![]()
راهنمایی برای تمام فایلها و پرونده های روی کامپیوتر درست کردم و برای استادهایم فرستادم تا بعد از من بتوانند از اطلاعات استفاده کنند.
از مسؤول کامپیوتر خواستم که ایمیل داخلی ام را به طور کامل با تمام محتویاتش حذف کند.
فایلهای اضافی و شخصی را از روی کامپیوتر حذف کردم و کامپیوتر را خاموش کردم ( در طول کار همیشه روشن بود و شاید در کل سه چهار بار خاموشش کردم).
تمام ورق ها و مقاله ها و شکل هایم را از روی میز جمع کردم. دو تا تزی که دستم بود را به استاد برگرداندم. جامدادی و مدادهایم را از روی میز برداشتم. میز خلوت خلوت شد.
با محمد هم اتاقی ام خداحافظی کردم. بعد با مدیر آزمایشگاه و چند نفری که دوست داشتم با آنها خداحافظی کنم.
پیش منشی رفتم و بقیه post-it هایی که استفاده نکرده بودم را تحویلش دادم. گفت می توانی نگهش داری ولی می خواستم که پسش دهم.
بی آنکه حتی ذره ای از وجودم را در زمانی و مکانی جا گذاشته باشم از پله ها پایین آمدم و برای آخرین بار این مسیر را به سمت خانه طی کردم.
می شود آیا که به هنگام مردن نیز ذره ای از وجودم را در این دنیا جا نگذارم؟ می شود آیا که با این احساس بمیرم که "دیگر هیچ کاری با اینجا ندارم"؟ با این احساس که " هر آنچه را که باید انجام دادم"؟
تقصیر کی بود؟
فرانسه و آلمان و انگلیس و آمریکا که حمایت کردند و ته مونده بمبها مید این فرانس و جرمنی و ... رو ثابت می کرد؟
تقصیر کسانی که معلوم نیست برای چی خواستند که جنگ ادامه پیدا کنه و با جوسازی مردم رو توی اون فضا نگه داشتند؟
تقصیر خود مردم که جو زده شدند و از مسؤؤلین به اندازه کافی سوال نکردند؟
حالا باز حرف جنگه؟ باز کشت و کشتار؟ باز هر روز جنازه یک جوون بیاد توی خیابونا برای تشییع؟ باز کلی مرد که به خاطر شیمیایی و قطع نخاع و هزار و یک مشکل دیگه می خوان خونه نشین بشن؟ باز کلی نامزد و بابای بچه یکی دو ساله که دیگه بر نمی گردن؟
نه، نه ، نهههه
واقعا چه چیزی ملاک انسان بودنه که بدن زن اگر جنین از یک حدی بیشتر ناقص باشه در همون چند ماه اول به طور خودکار سقطش می کنه ولی طبیعت یا به هر حال خدا جلوی این همه آدم درب و داغون رو نگرفته که نتونن بچه دار بشن و یکی دیگه رو هم بدبخت نکنن؟
چرا وقتی خدا به ما این طوری اعتماد کرده و اجازه بچه دار شدن به بی لیاقت ترین آدمها (از نظر بقیه) رو داده ما به هم اعتماد نکنیم؟
به قول كانت، انسان هویت و وحدت خود را در مقابل غیرخود می شناسد.
بدون «شما»، «من» وجود ندارم. ایرانی در مقابل غرب هویت خود را می یابد. درواقع غفلت از غیر خود موجب غفلت از خود می شود.
چقدر سخت بود روزهای اول. خونه عادل می نشتیم. مرکز شهر. من هر روز ساعت ۶ توی تاریکی بلند می شدم. توی سرمای زمستون کلاسها ساعت ۷:۳۰ شروع می شد. بعد می رفتم سر کلاسی که به فرانسه ارائه می شد و من هیچی نمی فهمیدم.
چه روزهایی بود. آزمایشگاهش که نمی فهمیدم حالا باید چه کار کنم، کار با کامپیوترش که از همه عقب تر بودم و چند جلسش رو هم اصلا نرفتم. حالت جامدش که پایاغ درس می داد که فرانسوی ها هم درسش رو نمی فهمیدند. کلاس ژاک ویگوی پیر که خسته کننده و غیر قابل فهم بود و من دیگه نرفتم سر کلاس و امتحانش رو گند زدم. نظریه گروه که من همش رو خوب فهمیدم ولی سر امتحان یک خروار سوال داده بود تازه اونم از دو جلسه آخر که همش رو تند و الکی درس داده بود. فرانسش رو هم این قدر عجیب غریب نوشته بود که من از سوال های هیچی نمی فهمیدم. اونم گند زدم. بعد از امتحانش گریه کردم. کلاسهای اپتیک کوانتیک عزیز بوشن که فوق العاده تند حرف می زد و بد خط می نوشت و بچه ها که بهش می گفتند می گفت من همینم!
کمک های مایک قسپو رو فراموش نمی کنم مخصوصا سر امتحان آخر که بعد از گرفتن ورقم بهم پسش داد گفت برو درستش رو بنویس. اون روزم که اون پسره توی آزمایشگاه آمده بود جای من رو گرفته بود خودش وسایل پسره رو گذاشت رو یک میز دیگه و گفت که بیا سر جات.
کمک های مسؤولای آزمایشگاه ترم دوم برای وقت اضافه ای که سر امتحان بهم دادند آخرشم نمره قبولی . یکیشون عاشق کیارستمی بود و یک بار یک شازده کوچولوی فارسی آورد گفت من کلکسیون شازده کوچولو رو به همه زبون ها دارم.
چه روزهایی بود، کلاسهای غیرخطی که بچه ها همش استادش رو مسخره می کردند، کلاسهای روشهای عددی که استادش یک پیرمرد ایرانی بود که اونم بچه ها خیلی اذیتش کردند. کلاس زبان انگلیسی، لتیسیا، جنیفر و فابیان. من و فابیان کارآموزی سال اول رو با هم بودیم. چقدر راحت و بی خجالت گفت که مادرش توی بیمارستان خدمتکاره.
امسالم که من تنها دختر کلاس ۱۳ نفرمون بودم. داوید داان و زنش هر دو استادمون بودن. آقای براون آلمانی، نادین هالبرشتات، عزیز بوشن، برونو لوپوتی، کریس مایر، اون دیدیه با اون وضع افتضاح درس دادنش و ...
گادئا استاد پیر و مهربون که اتاق های خونش رو کرایه می داد. اذیتهای اول برونو و برخوردهای خوب آخرش. فضولی های برونو. مونپولیه و پوستر. بحث فلسفی راه برگشت با ماتیاس و ماغسیل و توما. کریستل که بین ما خوابش برده بود. شام مونپولیه، اون آقاهه که پیانو میزد تو رستوران و بچه ها هی مسخرش می کردند و شیطونیهاشون منو یاد شیطونیهای بچه های خودمون توی ایران می انداخت.
کمک بوشن رو هیچ وقت سر ماجرای تزم فراموش نمی کنم. می تونست زنگ نزنه به مسوول تزم و ببینه ماجرا چی بوده. می تونست دنبال دردسر نگرده. اما زنگ زد و بهشون گفت که برخوردشون اشتباه بوده که صبح زنگ زدن و از من خواستن که دو ساعته برای یک همچین موضوعی تصمیم بگیرم. ته و توی قضیه رو در آورد و به من گفت تصمیم با خودته اما ماجرا اینقدر که اونا گفتن اسفناک نیست. برام این آیه رو هم خوند "لا یکلف الله الا وسعها".
خلاصه که گذشت و تموم شد و به خوبی هم تموم شد. حالا وقتی بر میگردم و به سختیهاش نگاه می کنم به خودم افتخار می کنم که تمام این سختیها رو تحمل کردم و سرانجامش هم به خوبی تموم شد. نمره کارآموزیم ۴ امین نمره توی کلاس شد در حالی که نمره امتحانام شده بود ۱۰ امی شده بود و انصافا این نمره فهم من از درسها نبود، در واقع نمره ای بود که با تمام شرایطم آورده بودم. استادام هم خیلی از کارم راضی بودند و ان شاءالله یک مقاله هم به زودی خواهیم نوشت.
خدا هم که اصلا بیرون از این ماجراهاست. انگار که مشکلات ما رو ریز می بینه. وقتی زمان می گذره و به گذشته نگاه می کنی می بینی که خدا هیچ وقت هیچ وقت تنهات نذاشته ولی تعریف تو از خوشبختی و خدا یک طوری بوده که فکر کردی رها شدی.
استادم اولش خیلی اذیت کرد خیلی رفتار بدی داشت اما حالا خوب شده. کلا این فرانسوی ها (شایدم خیلی از آدمها این طوری باشند) اگر جلوشون کوتاه بیایی همین طور از حد خودشون تجاوز می کنند* اما اگر جلوشون بایستی و عکس العمل نشون بدی خیلی برات احترام قائل می شن. اینو تا حالا چند بار امتحان کردم. حالا این استادم اینقدر باهام خوب شده که همش فکر می کنم پس چرا اولش اینقدر اذیت کرد.
احساس خوبی دارم که یک رابطه که این قدر اولش اذیتم کرد داره با خاطرات خوب تموم می شه. این خودش برام نشونه رشده. اگر قبلا ها بود نمی تونستم به این راحتی این رابطه بد رو به یک رابطه خوب تبدیل کنم. این سومین رابطه ای هست توی این دو سال که اولش سخت بود ولی آخرش خیلی خوب تموم شد.
*می گن مؤمن هیچ وقت از حد خودش تجاور نمی کنه اگر آزادی مطلق داشته باشه و همه چیز در اختیارش باشه فقط حق خودش رو بر می داره .
علت این سرعت در نوشتن وقت آزاد و حرفهای ناگفته است. گفتم که به هر حال بدونید چه خبره و اما ...
امسال یک سر (همین کوچه بغلیه آخه) رفتیم آلمان. شام خونه یکی از دوستان بسیار جالب بابا (آقای ر ) بودیم. می گفت آلمان از نظر فلسفه خیلی جلو هست. الان آمدند دیدند که فلسفه دارد خودش را تکرار می کند برای همین تصمیم گرفتند یک دائره المعارف تهیه کنند که هدفش ایجاد سوال برای فلسفه باشد. موسسه آقای ر هم قرار است چند جلد آن را بنویسد.
می گفت الان در آلمان هر کسی تحصیلات فلسفه داشته باشد می تواند مطب بزند
. مریض هایشان هم انسانهای سرگشته هستند. آدمهایی که نمی دانند باید در این دنیا چه کار کنند. البته من این قسمت رو دقیقا نفهمیدم که مریضهاشون مشکلشون چیه. این آقای ر هم از این کارها میکند.
------------------------------------------
یک چیز دیگم در مورد آلمان بگم که در آلمان برای پوشش آزادی مطلق وجود داره. یعنی می خوای سر تا پات رو بپوشون می خوای می بخشیدا لخت مادرزاد بیا بیرون. آقای ر می گفت یک بار در دانشگاه سخنرانی داشت دو نفر از همین انسانهای مادرزاد (یعنی همونطور مادرزاد مونده) هم در سخنرانی بودند. این آقای ر هم از اون جایی که آدم جالبی هست رفته باهاشون صحبت کرده و می گفت خیلی هم آدمهای مؤدب و محترمی بودند. خلاصه ته و توی قضیه رو در آورده که ایرانیها برای به هم زدن مجلس به اینها گفتند این سخنرانی براتون جالب خواهد بود برید و بعد که این دو تا فهمیدن رفتن از اون ایرانیها شکایت کردن که اینها ما رو احمق فرض کردن.
دارم توی بازار میوه دنبال اسفناج می گردم. آها دیدمش. نگاهی به فروشنده می کنم. مثل اینکه عرب است. بی خیال می شوم. دنبال یک فروشنده دیگر می گردم.
چرا؟ ربطی به عرب بودن داره؟ فکر نکنم، آخه توی ایران هم از این جور آدمها زیادند. چیز مشترک ما و عرب ها چیست؟ مسلمانی و جهان سومی بودن*. حال باید دید که مشکل از کدومشون آب می خوره.
* اصلا از این اسم خوشم نمی آید. چون اسمی است که اینها به ما داده اند. خودشان تصمیم گرفتند که در نهایت بی احترامی به ما بگویند جهان سوم.
می دونم که یک گردن درد در انتظارمه، نتیجه نشستن ممتند پای کامپوتر. اما چه کار کنم باید این پرزنتیشن رو آماده کنم. سه شنبه دفاع دارم.
از اثرات فرهنگ و جامعه بر آدمی همین بس که ذهن بنده بعد از دو سال هنوز اول هفته را همان شنبه به حساب می آورد* و وقتی می گوید شنبه منظورش همان دوشنبه و از یکشنبه هم منظورش همان سه شنبه است. این هم شده موجب گرفتاری ما.
*این بلاد فرنگ که در همه چیز از ما جلوترند برای این است که اول هفته را از دوشنبه شروع می کنند و دیگر معطل شنبه و یکشنبه نمی شوند