![]() |
![]() |
|
|
با ایرانی های مذهبی: چرا نماز نمیخونی؟
با ایرانی های غیر مذهبی: چرا شراب نمیخوری؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/10/08ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
ای تمنای بیتاب عشق!
در من نمیر، ای آرزوهای بزرگ! ناامیدانه مرا ترک نکنید، ای زمزمه های گاه و بیگاه! خاموش نشوید، از من که سعی در نابودیتان دارم روی برنگردانید بمانید، بمانید، بمانید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/10/01ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
هر چی کلیساهای فرانسه بی رونق بود، کلیساهای تورنتو مملو از پیر و جوان است. آخر هفته همه اعضای خانواده کراوات زده و مرتب با هم میرن کلیسا. فرانسه جز توریست معمولا کسی در کلیسا نبود. اگرم بود یک چند تا پیرزن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/23ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
کفشهایم کو؟ مادرم در خواب است بوی هجرت میآید باید امشب بروم من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد چیزهایی هم هست؛ و شبی از شبها باید امشب بروم! یک نفر باز صدا زد: سهراب! سهراب سپهریکتاب: حجم سبز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/04/30ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
در گشودند به باغ ِ گل ِ سرخ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/04/30ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
به وقت سختی نباید دست از کار و تلاش کشید تا سختی ها بگذرد و نتیجه کارها معلوم شود.
نقل به مضمون از دکتر حسابی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/04/24ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
چرا تار و پود روح و جسم من با اون سرزمین وحشت در هم تنیده شده؟ چرا من نباید یکی از این آدمهایی باشم که راحت از همه چیز دل میکنن و به جای آرزوی بازگشت به جایی تاریک و شب زده چشم به سرزمین های پر نور دوختن که زمینه رشد و بالندگیشون رو فراهم میکنه؟ چرا من مثل شتر گاو پلنگ ام؟ نه مسلمونم نه نیستم؟ نه دیندارم و نه بی دین؟ نه مدرنم نه سنتی؟ نه احمقم که هیچی نفهمم و سرم به کار زندگیم باشه فقط و نه اونقدر می فهمم که فهمم به عمل منجر بشه؟ نه یک زن وقف کار و علم ام نه یک زنی که لااقل دو سه تا بچه داشته باشه و با زندگی زنانه اش حال کنه؟ چرا من روحم رو تو ایران جا گذاشتم؟ شاید حتی ایران هم نباشه. اگر برم اونجا باز هم میخوام برم یک جای دیگه که فکر میکنم روحم رو اونجا جا گذاشتم ... از یک جایی به بعد گم شدم من ... از همون روزی که نفسم گرفت و داشتم خفه میشدم ... اون روز بود که گم شدم ... چند سالم بود؟ کلاس سوم؟ شایدم چهارم؟ یا شاید اصلا پنجم بودم. خسته ام از این وجود بی سر و سامان. از این زندگی ای که مثل یک سراشیبی وحشتناکه که افتادی توش و هی سرعت میگیری ولی نمی تونی ترمز کنی و یک لحظه فکر کنی که یک جهت دیگه رو انتخاب کنی. به نظر میاد تنها یکی از میلیونها اتفاقی هستم که تنها به علت تصادف اسپرم مربوطشون تونسته خودش رو به تخم برسونه و این چیزی که برای دلخوشی بهش میگن شاهکار هستی رو بوجود بیاره. یکی از هزاران گلی که می روید ... در میدان شهری شلوغ یا در سکوت و تنهایی تخته سنگی بر قله کوهی ... و بعد... می میرد. اگر یکی از هزاران غنچه ای نباشم که پیش از شکفتن می میرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/04/05ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
آخ می چسبه
آب به وقت تشنگی پیتزا به وقت گرسنگی خوابیدن وقتی مست خوابی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/03/28ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سه بار خدا را ملاقات کردم.
اما مدت ها پس از بار آخر فهمیدم که او خدا بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/02/28ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
در یک روز بهاری، در شهری که درختانش همه عروس شده اند، حیاط خانه هایش دیوار ندارد و همه پر از بنفشه و نرگس شده اند، در شهری که مردمش لباس خوب میپوشند، همه هر روز یک لیوان در بسته بزرگ که بهش میگویند ماگ را پر کرده اند از نوشیدنی گرم و سوار اتوبوس میشوند، در یک روز بهاری که وقتی سرت را بالا بگیری شکوفه های صورتی روی حریر آسمان با ابرهای پنبه ای چیزی نمانده دیوانه ات کنند از خوشی، ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/12/27ساعت 6:17 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
راحت نیست که از غم هایت بنویسی. اگر میتوانستی بنویسی که فارغ میشدی از همه شان. مثل یک زن باردار که بارش را زمین می گذارد.
اما باید فارغ شد روزی ... نمی توان همیشه آبستن باقی ماند. وگرنه جنین درون شکمت آنقدر بزرگ میشود که تو محو و نابود میشوی. اما چگونه؟ من حتی نفهمیدم که جبر زمان کی مرا به همه این غم ها آبستن کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/12/23ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
روحم از آتش نشده تا به حال. آیا روزی چیزی روحم را آتشین خواهد کرد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/12/15ساعت 6:2 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
روزی خواهد آمد ...
روزی که بگویم دوباره ایمان آوردم به اینکه تو پروردگار جهانیانی ... تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم روزی که خود را دوباره به تو بسپارم چرا که هر که کارش را به تو سپرد به مقصود رسید. این روزهایم بی ایمان میگذرد اما شاید 10 سال دیگر وقتش باشد که وقتی به پشت سرم نگاه کردم بگویم ... نه ... خدایی بود که دعاهایم را شنیده آنگاه که خوانده بودمش ... ایمانم باز خواهد گشت میدانم ... اما شاید دیگر هیچ گاه زبانم به دعایی گشوده نشود. دیگر هرگز بتهای شکسته را از نو نخواهم ساخت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/12/07ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
مدت ها پیش (بهمن 85) یک چیزی نوشته بودم در باره معنی کلمه خدا. امروز به یک شعری از مولانا رسیدم که اونقدر هیجان زده شدم که گفتم بیام اینجا بنویسم ...
این نوشته من: خدا = خود آ یعنی هر بار که خدا رو صدا می کنیم داریم به خودمون می گیم : ای خود بیا، ای خویشتن بیا خدایا خدایا چیزی نیست جز صدا کردن خویشتن خودمان این طوریه که من عرف نفسه فقد عرف ربه البته تمام اینها رو کسی می فهمه که بفهمه که گم شده و اما غزل مولانا (جایی که مورد نظرم هست رو قرمز کردم): نه سلامم نه علیکم گر به این نقطه رسیدی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود باغ بهشتی تو آبان 86 هم یک چیزهایی نوشتم . اگر کسی فهمید چی میگم یا خودش بیشتر فهمیده بود دوست دارم بهم بگه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/09/20ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
شفیعی کدکنی ...
و خیلیهای دیگه. هر بار که میخونمشون از خودم می پرسم چرا در کتابهای ادبیات نامی از آنها برده نمیشود؟ چرا نباید ما رو با افتخارات ادبیات کشورمون آشنا کنند؟ اون کیه و چیه که میخواد ما از خودمون دور بمونیم؟ که می خواد غرور در ما رشد نکنه؟ احساس هویت در ما شکل نگیره؟ حس توانایی و افتخار در ما جوونه نزنه؟ اون کیه و چیه که برای اینکه کودکان ما بالنده نشوند تاریخ ما را ٫ موسیقی ما را٫ هنرمندان٫ شاعران٫ نقاشان٫ نویسندگان و دانشمندان ما را از آنها پنهان می کنه؟ بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب، بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت، تو خامشي، كه بخواند؟ از اين گريوه به دور، هزار آينه جاري است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/03/28ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
محمد بهمنبیگی هم درگذشت. ظاهرا عزرائیل سال تلاش و کار مضاعف رو خیلی جدی گرفته. همین طور یک سره داره آدمهای دوست داشتنی این مرز و بوم رو میبره با خودش . از محمد بهمن بیگی فقط کتاب «بخارای من ایل من» رو خوندم. از اون کتابهایی بود که تا تمام نشد زمین نگذاشتمش. از بعد از بخارای من ایل من هر وقت اسمش رو میشنیدم گوشم را تیز می کردم تا بیشتر در موردش بدانم. به خصوص که بهمن بیگی از جایی می آمد که اگر ناصرالدین شاه اجداد مرا از آنجا تبعید نکره بود شاید من هم یکی از شاگردان او می شدم. زیر چادرسیاهی در دل دشتهای سبز با لباسهای رنگارنگ و گیسهای سیاهی که از دو طرف چارقد بیرون زده.
این هم مختصری دربارش: محمد بهمنبيگي نويسنده، بنيانگذار مدرسههاي عشاير در ايران و برندهي جايزهي كروبسكايا است.محمد بهمنبيگي سال 1299 در ايل قشقايي و در خانواده محمودخان كلانتر تيره بهمنبيگلو از طايفه عمله قشقايي در یک چادر در بیابانی بین لار و فیروزآباد دیده به جهان گشوده بود که متاسفانه بر اثر عفونت ریوی بامداد امروز شنبه 11 اردیبهشت ماه در شیراز دار فانی را وداع گفت. وی که نویسنده کتاب های "اگر قره آغاج نبود" "عرف و عادت در عشایر فارس" "بخارای من ایل من" "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" بود به دلیل کوشش پیگیر در راه سواد آموزی به هزاران کودک تورک، تورکمن، عرب، بلوچ، لر و کرد برنده جایزه سواد آموزی سازمان یونسکو شد. منبع |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/02/18ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
منتظرم تا قرص اثر کنه و چشمام گرم بشه و خوابم ببره.
گاهی زندگی حتی تلخ هم نیست. بی مزه بی مزست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/02/12ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
خورشید را با دستهای کوچکشان پنهان کردند. آنها که دست ها را باور داشتند خورشید را گم کردند. اما آنها که به خورشید ایمان داشتند حقارت دست ها را دیدند و خورشید حتی لحظه ای از آسمانشان محو نشد.
سال نوتون مبارک! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/01/06ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
شهر ما هیچ سالی برف درست و حسابی نمیآمد. امسال علاوه بر دو روز توی زمستون٫ نامردی نکرده زده دوشنبه این هفته تمام روز باریده. سبزههای من که داغون شد بماند ... بوی بهار هم رفته و سوز زمستون میاد. البته این کبوترهای بی چشم و رو هر روز یک گوشه پارچه روی سبزهها رو میزدن کنار و کلی از گندم ها رو میخوردند. حالا ناامید نیستم ... هنوز یک هفتهای مونده تا عید. عدس گذاشتم که سریع سبز می شه تا سفرم بیسبزه نمونه. جای من این روزها توی خیابونهای شلوغ و پر از سبزه و ماهی تهران خالیه. از اسفندتون لذت ببرید ای ساکنان ایران زمین. به خصوص همشهری های تهرانی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/12/22ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
با ردا و عصا به سوی تو بال می زند مرگ بگریز یعقوب بروایه بگریز.
تلآلو شادی در چشمت نمی گذارد چهره ی مرگ را ببینی یعقوب بروایه بگریز.
تو در ستایش زندگی به خیابان رفته بودی مرگ به تو هدیه کردند بگریز یعقوب بروایه بگریز.
شلیک نکنید آقایان گلوله های شما می مانند در هوا روزی به سوی شما می آیند.
این سرپناه عمومی است که گلوله های شما می درند هیچ اعتمادی به سقف ترک خورده ی آسمان نیست.
شلیک نکنید آقایان هیچ کس نمی خواهد که بمیرد از دست شما می گریزیم و پای درخت ها کنار خیابان ها پنهان می شویم مانند هزاران امضا پای اعلامیه ها که نمی شود کاری کرد.
شلیک نکنید آقایان گلوله دهان را می بنند هزار در دیگر را باز می کند.
شمس لنگرودی- تیر۸۸ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/12/13ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
همیشه تمیز و مرتب است ...
موهایش رنگ شده ... آرایش کمی دارد ... گوشواره های بدل زیبایی می اندازد ... خوش اخلاق و مهربان است ... یک ماشین قدیمی دارد که با آن می آید سر کار ... گل و گیاه را دوست دارد و در حیاط خانه اش نخل تزءینی٫ گیلاس و گلهای زیادی کاشته است ... آسیا را دوست دارد: قبلا رفته چین و تایلند و امسال هم قصد رفتن به ویتنام را دارد. پیش از این هم مصر رفته و از اهرام دیدن کرده است. هر روز صبح می آید سطل آشغالها را خالی و اتاق ها را جارو می کند. او خدمتکار است اما این٫ هیچ حقی از زندگی انسانی داشتن را برایش ضایع نکرده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/11/19ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
قانون هایی که پدر و مادر از بچگی در گوش ات خوانده اند به این راحتی از ذهن پاک نمی شود. گاهی بعضی از این قانون ها واقعا مزاحمند ولی نمی توانی از شرشان خلاص شوی. بابای من هم همیشه میگفت و می گوید که باید مردم را دوست داشت٫ درکشان کرد و نفهمی هایشان را فهمید... حالا این حرف بلای جان من شده. هر وقت می خواهم برخورد تندی با کسی کنم به خاطر کارهای آزار دهنده اش٫ به خودم می گویم مردم همینند٫ باید تا جایی که می شود حریمشان را نشکست و مدارا کرد. اصلا نمی فهمم چطور این قانون خودش برای خودش وارد عمل می شود و وقعی هم به نظر من نمی گذارد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/10/17ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
هدف زندگی چیزی نیست جز، به درستی مردن ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/26ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
بعضی آدمها را اولین بار که می بینی خیلی بزرگ و گیرا جلوه میکنند. هر چه که بیشتر میشناسیشان جذابیتشان کمتر میشود.
بعضی آدمها را اولین بار که میبینی هیچ چیز خاصی در آنها پیدا نمیکنی. معمولی معمولی هستند. اما هر چه که بیشتر میشناسیشان بیشتر دوستشان داری و زیبایی جدیدی در آنها پیدا می کنی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/11ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سالها پیش خواب پروانه شدن میدیدم.
سالها پیش. دوست دارم فکر کنم که آن خوابها نویدی بوده است برای رهایی از پیله تنگ امروزم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/10ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
ته رنگ سبزی بیش نمانده ...
دست نیکوکاری نیست تا آبی بر این خاک ریزد و بر کنار پنجره پر نوری نهدش؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/04ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
دو بار با فاصله یک هفته به بیمارستان رفتم. برای تبریک به همسایه هایی که مادر شده اند. یکی پسر و یکی دختر. مادر پسر دلش دختر می خواست و مادر دختر چون یک دختر دیگر داشت دلش پسر می خواست.
این ماجرا چیز بزرگی دارد که حسش می کنم اما نمی فهمم. وقتی نوزاد تازه متولد شده را می بینم لرزش خفیفی در جسمم می افتد. حسی که گنگ است. مثل وقتی با چشمان ضعیف بدون عینک می خواهی چیزی را بخوانی اما هر چه سعی می کنی نمی توانی. عجب! یک زمانی توی شکم یک نفر دیگر بوده ای و بعد ناگهان از یک سوراخ کوچک که اندازه شصت پایت هم نبوده خودت را انداخته ای بیرون.توی این دنیا. یعنی واقعا این موجود کوچولو که بیشتر شبیه اسباب بازی است از شکم مادرش بیرون آمده؟ اینجا همه باید طبیعی زایمان کنند مگر اینکه مشکل خیلی حادی داشته باشند. پدر ها هم در اتاق زایمان کنار مادرها هستند. بند ناف بچه را آنها می برند. فیلم برداری هم مجاز است. مادرها می گفتند که درد زایمان خیلی فراتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم. می گفتند تا نکشی هرگز نمی فهمی. ولی هر دو راضی بودند. به خاطر لحظه ای که بچه را بعد از بریدن ناف روی سینه شان گذاشته بودند. مادر پرنیا می گفت که اشکهایش بند نمی آمد. گفت این لحظه زیبا باعث شد همه دردها یادش برود. پدر پرنیا هم به آقای همسر توصیه می کرد اینجا بچه دار شوید. به خاطر تجربه این لحظات. تحت تاثیر قرار گرفته بود. ضمن اینکه فهمیده بود که زنش چه مشقتی را برای به دنیا آوردن بچه تحمل کرده. در ایران ظاهرا فقط در بیمارستان آتیه پدر می تواند در اتاق زایمان کنار مادر باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
یک بشقاب طلا افتاده در آب. برق برق می زند. شاید هم حفره ای باشد به دنیایی پر از نور. به جایی که روز است وقتی اینجا شب است. یا دنیایی پر از زیبایی و روشنی. این شاید سوراخی باشد روی زمین باغی در آنجا که به حیاط تاریک ما باز شده است. شاید هم سوراخی باشد روی دیوار کوهش که باز شده به حیاط تاریک ما. شاید هم ... دست میبرم در آب. دایره تکه تکه میشود و من و آب تنها میمانیم در سیاهی شب. تنها که میشوم یادم میآید مدت هاست دانشمندان فهمیده اند آن بشقاب زرین آبهای زمین٫ کره تاریک و سوراخ سوراخی بیش نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/10ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
باز فصل رنگارنگ پاییز ...
آفتاب رنگ باخته و کم ارتفاع ... باز سایههایی که قد میکشند و روزهایی که کوتاه میشوند... باز این باد سردی که دلم را میلرزاند ... باز این فصل پر از بوهای به یادماندنی ... بوی کوچه پسکوچههای دماوند ... بوی کوه ... بوی تبریزیهای برهنه ... بوی رود گلآلود بوی لواشک ... بوی سماور ... بوی مادرجان ... بوی عشق باز این پاییز... با ابرهای کبود و سرگشته... با بادهای خشن و سرد ... با حس عاشق بودن ... با حس دلتنگی عاشقانه ... باز این فصل شوریدگی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مریم نام مستعار من است.
به امید آنکه روزی مریم گونه به عیسای "خویش" حامله گردم، بی هراسی در دل از آنکه تهمت ناپاکی به دامن پاکم بیاویزند، عیسی در بغل به میان آیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
درباره فرانسه فلسفه علم بعد کیهانی فلسفه برای کودکان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
برداشت های من از اروپا فرهنگ علمی فرانسه آن گونه که من هستم از دیگران روزانه |
|
RSS
|